تبليغاتX
تو شب 2 تا چیز هست سکوت و ماه

تو شب 2 تا چیز هست سکوت و ماه

وقتي شب نباشه دنيا بي رنگه وقي ماه نباشه شب بي رنگه

 چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 به قلم سعید |

مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود  که ماشين  اسپرت  زيبايي ،  در يک  نمايشگاه  به  سختي نظر او را جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو مي کرد  که روزي صاحب آن ماشين  شود  .

مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که  براي هديه  فارغ  التحصيلي ، آن  ماشين  را برايش بخرد . او مي دانست  که پدر توانايي خريد  آن را دارد  .

بلاخره  روز فارغ التحصيلي فرار سيد  و پدرش او را به  اتاق مطالعه  خصوصي اش فرا خواند و به او گفت  :  من از داشتن  پسر خوبي
مثل  تو بي نهايت  مغرور و شاد  هستم  و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا  دوست دارم  . سپس يک جعبه  به دست  او داد .
پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه  را  گشود  و در آن يک انجيل زيبا ,  که روي آن  نام  او طلاکوب شده بود ,  يافت  .

با عصبانيت  فريادي برسر پدر کشيد  و گفت  :  با تمام  ما و دارايي که داري ،  يک  انجيل  به من ميدهي ؟ 

کتاب مقدس را روي ميز گذاشت  و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت  و مرد  جوان  در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده  . يک  روز به  اين  فکر افتاد  که پدرش , حتماً خيلي پير شده  و بايد  سري به  او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را  نديده  بود . اما قبل از اينکه  اقدامي بکند  ، تلگرامي به  دستش رسيد  که خبر فوت  پدر در آن بود  و حاکي از اين  بود  که در , تمام اموال  خود را  به  او بخشيده  است .
بنابراين  لازم  بود  فوراً خود را به خانه برساند  و به  امور رسيدگي نمايد .

هنگامي که به  خانه پدررسيد  . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم  پدر را گشت  و آنها را بررسي نمود  و در آنجا ،  همان  انجيل  قديمي را باز يافت  . در حاليکه  اشک  مي ريخت  انجيل  را  باز کرد  و صفحات  آن را ورق زد و کليد  يک ماشين  را پشت  جلد آن  پيدا کرد . در کنار آن ،  يک برچسب با نام همان نمايشگاه  که ماشين  مورد نظر او را داشت  ، وجود  .
روي برچسب تاريخ  روز فارغ التحصيلي اش بود  و روي آن نوشته  شده بود :  تمام مبلغ پرداخت شده  است  .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان  و جواب مناجاتهايمان  را از دست داده ايم  فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم  رخ  نداده اند ... ؟؟؟ !

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 به قلم سعید |

<<< بنام آنکه قصه بودنش آغاز و پایانی ندارد >>>

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد؛ مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا،

از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا

كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از

چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول

كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا

بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند؛ دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط

بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي

از شگفتي و اندوه گفت: " من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!"

داوينچي با تعجب پرسيد: "كي؟"

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و

هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 به قلم سعید |

خدايم لابلاي طوفان بود .....


پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد :نه ، هرگز  همسري ام را سزاوار نيستي ، تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني که بر کشتي سوار نشدي . خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را . به پدرت پشت کردي ، به پيمانش و پيامش نيز.

غرورت ، غرقت کرد. ديدي که نه شنا به کارت آمد و نه بلندي کوه ها !

پسر نوح گفت:اما آن که غرق مي شود ، خدا را خالصانه تر صدا مي زند ، تا آن که بر کشتي سوار است . من خدايم را لابلاي توفان يافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت : ايمان، پيش از واقعه به کار مي آيد. در آن هول و هراسي که تو گرفتار شدي ،هر کفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي ، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت :آنها که بر کشتي سوارند امنند و خدايي کجدار و مريز دارند که به بادي ممکن است از دستشان برود. اما من آن غريقم که به چنان خداي مهيبي رسيدم که با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي کنم. خداي من چنان خطير است که هيچ طوفاني آن را از کفم نمي برد.

دختر هابيل گفت:باري، تو سرکشي کردي و گناهکاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت :شايد آنکه جسارت عصيان دارد ، شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا که مجال سرکشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و گفت:شايد. شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا کوتاه است و آدمي کوتاه تر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست.

 پسر نوح گفت :به اين درخت نگاه کن.به شاخه هايش. پيش از آنکه دستهاي درخت به نور برسند، پاهايش تاريکي را تجربه کرده اند . گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريکي عبور کرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.

من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست .راه تو زيباتر است ، راه تو مطمئن تر است.

پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود ميگويد:آيا همسريش را سزاوار بودم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:41 به قلم سعید |

مانده ام در کوچه های بی کسی

                                                     سنگ فبرم را نمی سازد کسی

باز تنها مانده ام ای روزگار

                                                بی نفس بی عشق یا بی دادرسی

من بگفتم عشق نیست جز یک دروغ

                                                       عاشقی؟ دیوانه ای آخر بسی

جز خدا عشقی نباشد تا ابد

                                                  عشق بی او ماندت همچو خسی

عشق یعنی یار در دل داشتن

                                                       بذر عشق را در بیا بان کاشتن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:39 به قلم سعید |

آره

     دنیا دیگه با من کاری نداره

                                      دلم پر از درده خدا دوباره

                                                                     اگه برم و بارزم تنهام بذاره

بدون دیگه واسم فرقی نداره

                                    آخه وجود اون درد و میاره

                                                                    چرا دست از سرم ور نمیداره

میخوام تنها باشم با دل پاره

                                   که جز تنها بودن کاری نداره

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:0 به قلم سعید |

شاپرک یه روزی دستا تو من میگیرم

یا با تو جون مگیرم یا که بی تو میمیرم

شاپرک میدونم تو دلت غصه داری

شب تا صبح و به عشقش رو هم چشم نمیزاری

کی میشه آی عاشقی دست از سرم برداری

بری از پیش ما و یه روز تنهام بذاری

کی میشه که دلامون پر بشه از عاشقی

کی میشه عاشقیا همه باشن راس راسی

گفته بودم قدیما عاشقیا دروغیه

عاقبت عاشق شدن یا مرگه یا دروییه 

شاپرک من یه روزی دستاتو باز میگیرم 

هم با تو جون میگیرم هم با عشقت میمیرم 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:16 به قلم سعید |

بعضي وقتا ميشه كه آسمونم غصه داره            ره از غصه و غم تا صبح،يه بند،هي ميباره

قبلانم گفته بودم كه عاشقي دروغيه                   عاقبت عاشق شدن يا مرگه يا دروييه

عاشقا ديگه تا ماه و ستاره نميرن                            اونا از عشق و علاقه ها سيرن

يه روزي با دفتر شعر ميميرم                                رزومه ماهو از شب بگيرم                             

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:55 به قلم سعید |

و انگاه كه هنگام مرگ است او بخود مي گويد چه ها كه نكردم و چه لحظه ها كه در گناه و غفلت

نگذرانيدم چه روز ها كه اسمان هم به حال من باريد و من بي تفاوت لب به خنده گشودم آري همين

گونه نيز از كنار عشق ها مي گذشتم و چه دلها كه از براي دل بي رحم من خود را به فنا دادند. 

آنگاه به خود مي گويداي كاش همه ي لحظات زندگي ام را خواب بودم اما نميداند كه زندگي كه هميشه

در خواب و غفلت سپري شود يعني مرگ.   

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:12 به قلم سعید |

سلام ! باز هم یک فاجعه دیگه . برای چندمین بار ...

نام خلیج فارس از نقشه آنلاین گوگل حذف و نام جعلی خلیج عربی جای آن قرار گرفته !

به خاطر ایرانی بودن و شرف و غیرتتون به صفحه زیر بروید و فرم 3 فیلدی اعتراض رو پر کنید . (فقط 2دقیقه کار داره)

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

طریقه امضا

سه تا کادر باز میشه

اولی اسم خودتون
دومی ادرس e_mail خودتون
و در گزینه سوم
persian Gulf = yes
فقط خلیج فارس را بنویسید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6:57 به قلم سعید |

شبا ادما دوس دارن بخوابن اما من دوس دارم بیدار باشم میدونی چرا چون که تو روز هیچ کس به خورشید زل نمیزنه در واقع از گرمای روز افزونش فراری اند اما ماه تو شب با این همه زیبایی نشسته و داره نگاه میکنه که یه عاشق اون گوشه ی دنیا داره تلف میشه اره جون میده و معشوقش اون ور دنیا با یکی دیگه میگه و میخنده.آه از این همه بی وفایی ما ادما. چرا اینقدر عاشقی ها بی پایست که باید ادم عاشق دختری باشه که عکسش رو جلدمجله هک شده

ادم باید بمیره و مثه اینجوری عاشق نباشه عاشق کسی که حتی نمیدونه دوسش داری. اسمونه تنهایی هم براش تکراریه دوس داره عاشقی رو کنار بذارهو یه شب گرد باشه تو شب راه بیفته و از دنیا بره اره از اینجا بره. این شعر جدید منه بخون ببین خوبه یا نه بعدا تو نظر ها بهم بگو

اگه دستم به جدایی برسه                                                     اونو از خاطره ها خط میزنم

مگه دستم به جدایی نرسه                                                    انو با تیغ عاشقی رگ میزنم

اگه دستم برسه به آسمون                                                       با ستاره ها قیامت میکنم

نمیزارم کسی عاشق نباشه                                               ماه و بین همه قسمت میکنم

نمیدونم کجا رفته عشق من                                                      اما روزی دلو پیوند میزنم

آسمون تو هم ببار از غم من                                            دیگه از درد و جدایی خسته ام

یه روزی میرسه که آخره هر چی درد و غمه        اون داره بمن میگه دوست دارم یه عالمه

جدایی اون روزایه رونق تو سر اومده                          یار هرچی عاشق از سفر دور امده

جدایی برو دیگه نبینمت                                 دیگه به عشق نمیگم که باریدم من از غمت

اگه دستم به جدایی برسه                                                   اونو از خاطره ها خط میزنم

نمیزارم کسی عاشق نباشه                                                 اونو با تیغ عشق رگ میزنم

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:16 به قلم سعید |

یه وقتا دلم میگیره و به خودم میگم چرا واقعا چرا باید بعضی از ادما اینقدر بی رحم ان مگه نمیگن ما خواهر و برادریم مگه نمیگن ما ها همه از خاک ایم ؟؟

اصلا چرا قابیل هابیل و کشت راستی اگه قابیل به دنیا نمی اومد دیگه برادر کشی نبود؟

اصلا اگه قابیل به دنیا نمی اومد چی میشد؟؟

راستش چرا باید رو کره جغرافیا بین کشورا یه خط سیاه پر رنگ کشیده باشند؟یعنی ما برادرا اینقدر رابطه هامون سیاهه؟؟

میخوام یه شب وسط خیابون داد بزنم خدا چرا چرا چرا باید دنیای ما اینقدر کثافت باشه که قدم به قدمش  بجای گل خاره و بجای چشمه باتلاق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این چرا ها دل ها رو تو سینه محکوم به حبس ابد کرده 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:43 به قلم سعید |

روزی مریدی در عقب استاد خود حرکت میکرد که ناگاه استاد برگشت و گفت پشت سر من راه مرو.

مرید پنداشت مه استاد از این که وی در پشت او حرکت میکند معضب است بنابراین در جلوی وی به

حرکت پرداخت که دوباره استاد گفت در جلوی من حرکت نکن. مرید پنداشت که شاید استاد از اینکه

در جلوی وی به حرکت پرداخته ناراحت گشته پس در سمت راست وی به حرکت پرداخ و استاد نیز گفت

در سمت راست من راه نرو مرید با خود پنداشت که شاید او لیاقت مرید دست راست بودن را ندارد پس

در سمت چپ استاد به حرکت مشغول شد که استاد برای چندمین بار همان حرف ها را تکرار کرد ومرید

که دگر گیج گشته بود به استاد خود گفت نه از پس روم نه از پیش نه از چپ نه از راست؟؟؟

استاد گفت: تو انقدر دانا شده ای که راه خودت را بروی

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:24 به قلم سعید |

شخصی به حاتم اصم از عارفان زمان خود گفت مرا پندی ده

حاتم گفت :

اگر یار خواهی خدا تورا بس.

اگر عبرت خواهی دنیا تو را بس.

اگر همراه خواهی کرام الکاتبین تو را بس.

اگر مونس خواهی قران تو را بس.

اگر اینها را برای تو اهمیتی نیست دوزخ تو را بس. 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:48 به قلم سعید |

برگشتم با یه دل پر از حرف

اگه یه روز از عاشقی ناامید شدی برو بالای کوه و داد بزن آیا امیدی هست؟آنگاه ندایی غریب در گوشت زمزمه میکند که:هست هست هست

میدونی زندگی عاشقا ۲ قسمته: قسمت اول در انتظارقسمت دوم - قسمت دوم در حسرت قسمت اول

 میدونی بهترین دوستت کیه اونی که با اون رو یه سکو تنهای تنها بشینی و هیچی نگی و انگاه که وقت جدایی میرسه حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو انجام دادی

سعی کن چیزایی رو که دوس داری به دس بیاری وگرنه باید چیزایی رو که به دس آوردید را دوس بدارید

آموخته ایم که همه میخواهند کوه را بپیمایند تا به قله برسند اما همه شادی ها وقتی رخ میدهد که در حال بالا رفتن از کوهید

همیشه بدنبال کسی باشید که حاظر باشد شما رو در ساده ترین لباس به دنیا نشان دهد و بگوید این دنیای منه.

زندگی مثه پیانوست دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها اما تنهاو تنها وقتی اهنگ زیبا میشود که دکمه های سیاه و سفید را با هم بفشارید  

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:1 به قلم سعید |