|
|
|
وقتي شب نباشه دنيا بي رنگه وقي ماه نباشه شب بي رنگه |
|
شعر سهراب سپهری در سال 85 بخون میترکی از خنده هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:7 به قلم سعید
|
پشت سرت نگاه نکن بزار نگات یادم بره برو پشیمون نمیشی این دفه بار آخره پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم ما رو نساختن واسه هم تو قسمت من نبودی بزار که از یادت برم یه روزی عاشقم بودی جاده صدامون میزنه خوب میدونی مسافریم من از یه راه تو از یه راه هر دو تا مون باید بریم جاده پر از غربت و غم خیس عبور عابراست توشه ی راهمون فقط هق هق تلخ بی صداست طناب سرنوشت من به پای تو گره نخورد قلب تو رو دست خدا به عشق دیگری سپرد ما مثه خورشیدیم و ماه قسمت نمی شیم خوب من طلوع روشن نگات فقط میشه غروب من پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:22 به قلم سعید
|
من همانم همان من همانم که از اشگ گسست و به ان سوی دریا رسید و از ان کوه گذشت و در ان لحظه خورشید را در دو چشمت دیدم
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:2 به قلم سعید
|
(( خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: *** (( نرسيده به درخت، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است. مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد، پس به سمت گل تنهايي مي پيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد. در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي: كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست كجاست. ))
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:7 به قلم سعید
|
سلام نبودم نديدم گم شدم اما برگشتم تا نميرم دوستان مخاطب من سعيد دوباره به جمع شما برگشتم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 14:35 به قلم سعید
|
یه سلام گرم میدم به طرف دار های قبلی و قلبی خودم خواستم بگم وبلاگ جدید که www.alonak3rt.blogfa.com نام داره را جایگزین شبه ماه کردم از این به بعد من اون جام
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 6:54 به قلم سعید
|
مي دو ني چرا وقتي مي خواهي بري تو رويا چشماتو مي بندي؟ وقتي مي خواهي گريه كني يا مي خواهي فكر كني؟ حتي وقتي مي خواهي كسي را ببوسي چشماتو مي بندي؟ چون قشنگ ترين چيزهاي اين دنيا قابل ديدن نيست.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:42 به قلم سعید
|
سلام رها جون نميدونم اينو ميخوني يا نه سعيد سكوتم. يه روز اومدي تو وبلاگ يه نظر دادي و رفاقتمون شروع شد وقتي رفتم تو وبلاگت ديدم پيغام خداحافظي گذاشتي گفتم اينو برات بگم: ز غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:35 به قلم سعید
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 به قلم سعید
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 به قلم سعید
|
|